تبليغاتX
گمراه

خوابگاه در قرق ماست. رضاخان بود كه عشاير را اين ور به آنور مي كرد يا رضاشاه ؟ اصلا عشاير بودند يا شهري ها ؟ دقيقا يادم نمي آيد. هرچه بود همانطوري اين دانشجو نخودي ها را هم كوچ دادند به خوابگاهي ديگر. ما چندتا فسيل را هم گفتند خواب خوابگاه را ببينيد. از آنجا كه همه چيز تاكيد ميكنم همه چيز دراين مملكت و دولت منحوس كريمه با صحبت و همان گفتگوي تمدني حل مي شود فسيل ها آب در دلشان تكان نخورد. قول هايي گرفتيم و مانديم در همان مكان كذايي. كل خوابگاه 10 نفري بيشتر نيستيم. هر كدام يك سوئيت را اشغال كرده و هر اتاقي كه بيشتر خوشمان بيايد ميخوابيم. اگر كاري هم با بقيه داشته باشيم نعره اي بسيجي وار مشكلمان را حل مي كند. هوي علي هوييييييييييييييييييييييي . . . .

همه جاي خوابگاه تاريك است. آدم اگر خودش تنها بماند و فكر كند به حتم ديوانه مي شود. اما ما فسيل ها ديوانه هستيم. ازين نظر هم مشكلي نداريم. ديروز شهروزعلي ابراز داشت كه از گردنكلفتي در حال موت است. ميگفت چرا كسي مارا بيرون نمي كند؟ بچه  دوست دارد بيرونش كنند.  به اين نتيجه رسيديم كه آخر داستان با بيل و كلنگي كه بر سرمان ميخورد تمام ميشود. ديشب من و همان شهروزعلي كلي به درگاه خانم محترم جناب رئيس خوابگاهها دعا كرديم. چرا كه اگر قرار باشد كاري از دست كسي برآيد همان يك نفر ميباشد. . .

پس ار آنهمه دعا و مناجات گرسنه مان مي شود ديگر. آخر اين گونه كارها آدم را بدرقم گرسنه ميكند. نشان به آن نشان كه روحاني هاي محترمان هميشه در حال لمباندن هستند كه الحق والانصاف حقشان است. نوش جانشان. گوشت شود به تن نزار و زجر كشيدشان. تصميم گرفتيم برويم كندو و يك دانه پيتزا نوش جان كنيم. هروقت بخواهيم خودمان را تحويل بگيريم براي شام آنجا را انتخاب ميكنيم. گفتيم به حسام هم بگوئيم. حتما مي آيد. تماس تلفني را برقرار كرديم. گفتيم كي مي آيي ؟ فرمود دارم مي آيم. باز پرسيديم كجايي؟ گفت ايستگاه اتوبوس!!!

عذرش موجه است بيچاره. بعضي وقت ها اينجوري مي شود. چند عدد فحش رضازاده وار هم نثار شهرداري و شهردار نمود كه چرا اتوبوس نيم ساعت است نمي آيد. توقعاتي دارد. كلا از همان اول هم كه شاختمش پرتوقع بود. مگر نوكر پدرتان هستند كه نيم ساعته بيايند. شهروزعلي هم گفت: والا . . .

بالاخره حسام هم از شوق كندو خودش را رساند و در امتداد خيابان رشيد به سمت كندو سرازير شديم . . . .

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه دوم مرداد 1387 و ساعت 11:37 |

چند سال پیش بود. یه روز بود که اعصابم خیلی خرد شده بود، حوصلم سر رفت. چندتایی قرص خوردم. جرات نداشتم زیاد قورت بدم. حساب دونه دونه شونو داشتم. دقیقا ده تا شد. قرصایی که بعدا فهمیدم خیلی بی بخارن. یک ذره بی حال شدم. حس عجیبی داشتم. میدونستم چیزیم نمیشه. ولی خودمو سبکتر حس میکردم. صبح سرحالتر از قبل از خواب بیدار شدم. فقط اسهال خفیفی داشتم که اونم نمیتونم ادعا کنم از قرصا بودتجربه ای که داشتم هیچوقت یادم نمیره.  هروقت به یادش میفتم به حماقت خودم خندم میگیره. هم خودمو مسخره کردم هم مرگمو. هم شیطونو هم خدارو  . . 

+ نوشته شده توسط احسان در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 23:2 |

انگاری سوء تفاهم شد. من پدر ومادرمو دوست دارم. جونمم میدم واسشون. اما خب یه چیزایی رو نشون ندادن بمون. یه چیزایی رو یادمون ندادن. اما خب هرچی دارم و هستم از اوناس . . .

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 8:9 |

از همان کودکی خانه برایم به معنی جای خواب بود و همیشه مرا به یاد کتک هایی می اندازد که تقریبا هر روز نوش جان می کردم. همه چیز در خانه ما بود جز. . . .

از بچگی قانع بودم. هیچ وقت ایراد هیچ چیزی را نگرفتم. یک ذره شر بودم اما درسم را همیشه می خواندم. آنهم نه به خاطر درس و علم و دانشمند شدن.گور پدرشان. به خاطر خانواده ام که راضی باشند. دانشگاه قبول شدنم را هم خوب یادم می­آید. پدرم را هم دقیقا به یاد می آورم. به خانه که آمد خوشحال نشستم تا از من بپرسد. اما آنقدر نپرسید که مادرم گفت نتایج کنکور دانشگاه رو دادن. آنوقت بود که پدرم گفت کجا قبول شدی. با خوشحالی گفتم:برق علم و صنعت. گفت همون دانشگاه شریفه . گفتم نه یه دانشگاه دیگه. یک ذره ترش کرد. هر چند تلاش کرد به رویش نیاورد وگفت آفرین. اما خوشحالی ام نصف شد.

موقع ثبت نام هم با پدرم آمدم تهران خانه قوم و خویش هایی که من خیلی هاشان را اصلا ندیده بودم . روز اول مرا رساند دم دانشگاه و گفت برو ثبت نامت را بکن و برگرد. روز دوم گفت من می خواهم بروم و رفت. من ماندم و فامیل های غریبه و یک هفته­ای که تا باز شدن دانشگاه مانده بود. 7 سال از آن تاریخ می گذرد. هنوز هم درس می خوانم. کار می کنم. هنوز هم خانه برایم غریبه است. وقتی به خانه می روم در اتاقی تنها می خوابم. بیشتر اوقات بیرون از خانه ام. کجا برم که غریبه نباشم؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 17:45 |

مدتهاست اتفاق جالبی تو زندگیم نمیفته. یاد قدیما به خیر. هر روز یه اتفاق. سرگرم بودیم دیگه. یه روز امتحانای تابستون میفتاد شهریور. یه روز رئیس دانشگاهو از تو دانشگاه مینداختن بیرون. یه روز بسجیا رئیس دانشگاه میزدن البته بچه ها هم سوله بسیج آتیش میزدن. یه زمانی تو دانشگاه هر سال کنسرت برگزار میشد. هر چند  گهگاهی تعطیلش میکردن اما الان دیگه هیچی . . . .

اما الان هر روزم شده عین روز قبلم . مسیری که میرم .مسیری که بر میگردم. مخصوصا الان که هر روز که میگذره استرسم بیشتر میشه . راکد شدم و مثل هر چیز راکدی دارم میگندم. . .  

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 11:33 |

بعضی وقتها یکباره حس می کنی که باید بنویسی. ته دلت خالی میشود و به خودت امید میدهی که با نوشتن ذره ای آرام میشوی. تصمیم می­گیری وبلاگت را مثلا به روز کنی. اما همینکه وارد سایتش می شوی دستانت از کار می افتند. دستانت را بر روی دکمه های کیبورد میلغزانی  بی آنکه هیچ کدامشان را فشار دهی. با خودت فکر میکنی : این وبلاگ هم مانند فرزند ناخلفت شده است. نه میتوانی ولش کنی و نه میتوانی بیانش کنی. از دوستانت تنها 3 نفر میدانند که همانها را هم از دانستنشان چندان رضایتی نداری. یکی دیگر هم هست که همه زندگی ات  را باید بداند. تو هم میدانی. . .

همچنان با فرزند ناخلفت ور میروی. مغزت انگار خوابش برده است. یادت می آید قدیم ترها چرت و پرت از مغز نمی آمد. چرندیادت از زبانت نشت می کرد. تمام زورت را می زنی و همین چند خط نتیجه فشار های وارده است. آنقدر فشار می آوری که گشنه ات می شود و باید بروی. فرزند ناخلفت را رها میکنی تا به حال خودش باشد و  من رفتم . . . . .

 

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت 15:58 |

همه ما گناه کاریم. آخه کدوم آدم عاقلی میاد به احمدی نژاد رای میده. مملکتو شوهر و به ما تورم و بدبختی و گرونی داد. آخه مگه مردم کور بودن. کسی که نتونه موهاشو شونه کنه و ریششو مرتب،میخوای چه غلطی بکنه. احمدی نژاد یه احمقه. دست خودشم نیست. احمق به دنیا اومده و احمقانه بزرگ شده و احمقانه تر استاد دانشگاهش کردن و با حماقت خودش کاندید شد. از اونجا که احمق احمقو خوب پیدا میکنه احمقها بهش رای دادن و شد رئیس جمهور شما و من احمق. حماقت شاخ و دم نداره. رودربایستی هم نداشته باشیم با خودمون. یه احمق فقط میتونه رئیس یه مشت احمقتر از خودش بشه. خجالت نکشیم. بریم جلو آیینه، یه ذره به خودمون نگاه کنیم، به این وضعیتی که داریم، به اون وضعیت هایی که داریم و خبر نداریم، به اینکه نفت شد 140 دلار اما ما بدبخت تر از موقعی شدیم که نفت 8 دلار بود،  به این که بدبخت ترین کشور خاورمیانه ایم،  به اینکه همه دنیا فهمیدن ما وحشی هستیم، به اینکه  برق نداریم، گاز نداریم، آب نداریم  اما انرژی هسته ای حق مسلم ماست، به اینکه مردممون گشنه ان و میخوایم با همه دنیا بجنگیم.، به اینکه دین و ایمون نداریم اما  میخوایم به تموم دنیا صادرش کنیم. به اینکه رئیس جمهورمونو از ایتالیا با فلاکت میندازن بیرون.....، خب حالا بشین کلاتو قاضی کن ولی خودتو وکیل مدافع نکن. ببین من احمق نیستم که دارم اینارو میگم. . . . . .

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 و ساعت 10:58 |

 

 به گوشه ای از اتاقش رفت. اتاقش، خانه اش ،افکار سیاهش و همه زندگی اش در همین اناق 3 در 4 جای گرفته بود. خنده اش را که از بیرون اتاق بر لبانش مانده بود به سرعت خورد. به دیوار تکیه داد و آرام نشست. بوی ترشیدگی میداد. گوشی تلفنش زنگ خورد. اما به دیوار روبرو خیره شده بود. بازهم صدایش بلند شد. بی اختیار گوشی اش را به گوشه ای پرتاب کرد. سکوت اتاق سنگین تر از همیشه بر جانش نشسته بود. هیچ اتفاق بدی نیفتاده بود. دلیلی نداشت. وجود خودش دلیل تکراری بود که شیره زندگی­اش را کشیده بود. صدای خنده بچه های پشت در، خنده هایی که عمق نداشت، خنده های پلاستیکی حالش را بهم میزد. دراز کشید. خوابیدن را همیشه به بیداری ترجیح می داد. . . . 

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 10:32 |

بیمار از خواب بیدار شدم. آنچنان هم مریض نبودم اما باید خودم را گول میزدم تا بتوانم بیشتر بخوابم. یادم نمی آمد خواب خوبی میدیدم یا حس و حال رفتن سر کار را اصلا نداشتم. در آن موقع تنها خوابیدن هدفم بود. چندین بار  به خودم گفتم بالاخره مریض شدم و دیگر بیشتر از این خوابم را منتظر نگذاشتم.

2 ساعت بعد وقتی بیدار شدم دیگر واقعا مریض شده بودم. اندکی عذاب وجدان داشتم که نه مهم بود و نه آزاردهنده. بیچاره دلم برای وجدانم میسوخت. دست و پا میزد که :

-         آقا خجالت نمی کشی؟

-         آره می کشم! ! ! !

-         خودت را گول میزنی مسخره ؟

-         آره می زنم ! ! ! !

خسته شد و رفت. من هم لباسم را  تا آن موقع پوشیده بودم و راه افتادم. آرام وارد شرکت شدم. از آقایان کسی نبود. نشستم. نیم ساعتی را نشسته بودم که یکی از رؤسا پیدایش شد. سلامی کرد چیزهایی در مورد خان و مدیر عامل بارم نمود. دلم می خواست جوابش را بدهم. اولین باری بود که از من زودتر آمده بود. اما جواب او را هم مانند وجدانم دادم. لبخند زدم و گفتم.

-         بله

نشستم و به کارهایی که اندازه یک گونی آهن سنگین شده دستی رساندم. . . . .

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 12:10 |

عجب شهر عجیبی داریم ما ! عجب آدم هایی هستیم ما. عجب مملکتی. مملکتی که جوانش تنها دلخوشی اش این است که روزی می میرد.

  عجب نیروی انتظامی ای، عجب امنیتی . بله عجب امنیتی. امنیتی که در آن  دزد و کلاه بردار و فاسد و خائن آزادند و تنها  زورش به دخترها و پسرهای بی کس می رسد که نکند دستشان در دست هم باشد. امنیتی که حامی قدرتمندان است و قدرتش  به بی دفاع ترین ها می رسد.

عجب دینی داریم ما. بله عجب دینی. دینی که در آن اعتیاد گناه نیست. گناهش دوست داشتن است. دینی که ثوابش را سینه زن می برد و کسی که حواسش باشد با کدامین پایش وارد دست شویی می شود.

عجب مردمی داریم ما. بله عجب مردمی. مردمی که جوانش مواد مصرف می کند و بزرگ سالش نان را به نرخ روز می خورد و همه انسانیت ها را قی کرده است. مردمی که همه، تحصیلات عالیه دارند اما نمی دانند که دو ضربدر دو می شود چهار، نه احمدی نژاد. مردمی که از خدای حسین می خواهند آنها را از دست نوادگان حسین رهایی بخشد. مردمی که فارسی صحبت می کنند اما عربی را بیشتر دوست دارند. مردمی که به کوروش افتخار می کنند نه به کارهای او.

از میان این مردم، عجب مردانی داریم. مردان غیوری که هوس را با خریت، هم زده اند. مردان چشم چرانی که ناموس را تنها زن خود میدانند. مردانی که از شعور و احترام به همنوع کلامی نشنیده اند.

و عجب زنانی داریم. زنانی که خود را تنها در زنانگی خود می بینند نه در انسانیت خود. زنانی که  همواره در این فکرند کسی را بازیچه کنند یا بازیچه شوند. آن مردان را این زنان پرورانده اند.

عجب رهبرانی داریم ما. رهبرانی که به همه دنیا باج می دهند که مبادا مردمشان، دستشان به دهانشان برسد. رهبرانی که همه دنیا را در چشم این مردم دشمانان خونین شناسانده اند.

ما مردمی وحشی هستیم.از همان اولینمان وحشی بوده ایم. مردمی گرگ صفت که همواره در کمین دیگران نشسته ایم. افسانه های کوروش و خشایار و گذشته پرطمطراق و تمدن درخشان تنها فریبی است که ما را به گذشته مشغول سازند و حال و آینده را فراموش کنیم. این جامعه ای که هم اکنون دیده می شود گذشته ای جز قتل و غارت و تجاوز برایش قابل تصور نیست. کوروش دروغ است و گذشتگان ما جز چند جنگجوی آدم کش چیزی نبوده اند. دلمان به کوروش و دیگر مردگان خوش کرده ایم غافل از اینکه جامعه ای ضحاکی برای خود ساخته ایم و خودمان را مانند حیوانات پرورانده ایم.

به کجای این مملکت پناه بریم تا کسی کاری به کارمان نداشته باشد. کدام شهرش است که در خیابانش پلیس نداشته باشد، مردمش آزاد باشند و هر کسی خود را به ریالی نفروشد. جایی که همه جایش را عربی ننوشته باشند. ......

 

 

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت 16:48 |
*•. .•*.MY.*•.ID.•* *•. .•*
\* گفتگو */