تبليغاتX
گمراه

همه ما گناه کاریم. آخه کدوم آدم عاقلی میاد به احمدی نژاد رای میده. مملکتو شوهر و به ما تورم و بدبختی و گرونی داد. آخه مگه مردم کور بودن. کسی که نتونه موهاشو شونه کنه و ریششو مرتب،میخوای چه غلطی بکنه. احمدی نژاد یه احمقه. دست خودشم نیست. احمق به دنیا اومده و احمقانه بزرگ شده و احمقانه تر استاد دانشگاهش کردن و با حماقت خودش کاندید شد. از اونجا که احمق احمقو خوب پیدا میکنه احمقها بهش رای دادن و شد رئیس جمهور شما و من احمق. حماقت شاخ و دم نداره. رودربایستی هم نداشته باشیم با خودمون. یه احمق فقط میتونه رئیس یه مشت احمقتر از خودش بشه. خجالت نکشیم. بریم جلو آیینه، یه ذره به خودمون نگاه کنیم، به این وضعیتی که داریم، به اون وضعیت هایی که داریم و خبر نداریم، به اینکه نفت شد 140 دلار اما ما بدبخت تر از موقعی شدیم که نفت 8 دلار بود،  به این که بدبخت ترین کشور خاورمیانه ایم،  به اینکه همه دنیا فهمیدن ما وحشی هستیم، به اینکه  برق نداریم، گاز نداریم، آب نداریم  اما انرژی هسته ای حق مسلم ماست، به اینکه مردممون گشنه ان و میخوایم با همه دنیا بجنگیم.، به اینکه دین و ایمون نداریم اما  میخوایم به تموم دنیا صادرش کنیم. به اینکه رئیس جمهورمونو از ایتالیا با فلاکت میندازن بیرون.....، خب حالا بشین کلاتو قاضی کن ولی خودتو وکیل مدافع نکن. ببین من احمق نیستم که دارم اینارو میگم. . . . . .

+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 و ساعت 10:58 |

 

 به گوشه ای از اتاقش رفت. اتاقش، خانه اش ،افکار سیاهش و همه زندگی اش در همین اناق 3 در 4 جای گرفته بود. خنده اش را که از بیرون اتاق بر لبانش مانده بود به سرعت خورد. به دیوار تکیه داد و آرام نشست. بوی ترشیدگی میداد. گوشی تلفنش زنگ خورد. اما به دیوار روبرو خیره شده بود. بازهم صدایش بلند شد. بی اختیار گوشی اش را به گوشه ای پرتاب کرد. سکوت اتاق سنگین تر از همیشه بر جانش نشسته بود. هیچ اتفاق بدی نیفتاده بود. دلیلی نداشت. وجود خودش دلیل تکراری بود که شیره زندگی­اش را کشیده بود. صدای خنده بچه های پشت در، خنده هایی که عمق نداشت، خنده های پلاستیکی حالش را بهم میزد. دراز کشید. خوابیدن را همیشه به بیداری ترجیح می داد. . . . 

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 10:32 |

بیمار از خواب بیدار شدم. آنچنان هم مریض نبودم اما باید خودم را گول میزدم تا بتوانم بیشتر بخوابم. یادم نمی آمد خواب خوبی میدیدم یا حس و حال رفتن سر کار را اصلا نداشتم. در آن موقع تنها خوابیدن هدفم بود. چندین بار  به خودم گفتم بالاخره مریض شدم و دیگر بیشتر از این خوابم را منتظر نگذاشتم.

2 ساعت بعد وقتی بیدار شدم دیگر واقعا مریض شده بودم. اندکی عذاب وجدان داشتم که نه مهم بود و نه آزاردهنده. بیچاره دلم برای وجدانم میسوخت. دست و پا میزد که :

-         آقا خجالت نمی کشی؟

-         آره می کشم! ! ! !

-         خودت را گول میزنی مسخره ؟

-         آره می زنم ! ! ! !

خسته شد و رفت. من هم لباسم را  تا آن موقع پوشیده بودم و راه افتادم. آرام وارد شرکت شدم. از آقایان کسی نبود. نشستم. نیم ساعتی را نشسته بودم که یکی از رؤسا پیدایش شد. سلامی کرد چیزهایی در مورد خان و مدیر عامل بارم نمود. دلم می خواست جوابش را بدهم. اولین باری بود که از من زودتر آمده بود. اما جواب او را هم مانند وجدانم دادم. لبخند زدم و گفتم.

-         بله

نشستم و به کارهایی که اندازه یک گونی آهن سنگین شده دستی رساندم. . . . .

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 12:10 |

عجب شهر عجیبی داریم ما ! عجب آدم هایی هستیم ما. عجب مملکتی. مملکتی که جوانش تنها دلخوشی اش این است که روزی می میرد.

  عجب نیروی انتظامی ای، عجب امنیتی . بله عجب امنیتی. امنیتی که در آن  دزد و کلاه بردار و فاسد و خائن آزادند و تنها  زورش به دخترها و پسرهای بی کس می رسد که نکند دستشان در دست هم باشد. امنیتی که حامی قدرتمندان است و قدرتش  به بی دفاع ترین ها می رسد.

عجب دینی داریم ما. بله عجب دینی. دینی که در آن اعتیاد گناه نیست. گناهش دوست داشتن است. دینی که ثوابش را سینه زن می برد و کسی که حواسش باشد با کدامین پایش وارد دست شویی می شود.

عجب مردمی داریم ما. بله عجب مردمی. مردمی که جوانش مواد مصرف می کند و بزرگ سالش نان را به نرخ روز می خورد و همه انسانیت ها را قی کرده است. مردمی که همه، تحصیلات عالیه دارند اما نمی دانند که دو ضربدر دو می شود چهار، نه احمدی نژاد. مردمی که از خدای حسین می خواهند آنها را از دست نوادگان حسین رهایی بخشد. مردمی که فارسی صحبت می کنند اما عربی را بیشتر دوست دارند. مردمی که به کوروش افتخار می کنند نه به کارهای او.

از میان این مردم، عجب مردانی داریم. مردان غیوری که هوس را با خریت، هم زده اند. مردان چشم چرانی که ناموس را تنها زن خود میدانند. مردانی که از شعور و احترام به همنوع کلامی نشنیده اند.

و عجب زنانی داریم. زنانی که خود را تنها در زنانگی خود می بینند نه در انسانیت خود. زنانی که  همواره در این فکرند کسی را بازیچه کنند یا بازیچه شوند. آن مردان را این زنان پرورانده اند.

عجب رهبرانی داریم ما. رهبرانی که به همه دنیا باج می دهند که مبادا مردمشان، دستشان به دهانشان برسد. رهبرانی که همه دنیا را در چشم این مردم دشمانان خونین شناسانده اند.

ما مردمی وحشی هستیم.از همان اولینمان وحشی بوده ایم. مردمی گرگ صفت که همواره در کمین دیگران نشسته ایم. افسانه های کوروش و خشایار و گذشته پرطمطراق و تمدن درخشان تنها فریبی است که ما را به گذشته مشغول سازند و حال و آینده را فراموش کنیم. این جامعه ای که هم اکنون دیده می شود گذشته ای جز قتل و غارت و تجاوز برایش قابل تصور نیست. کوروش دروغ است و گذشتگان ما جز چند جنگجوی آدم کش چیزی نبوده اند. دلمان به کوروش و دیگر مردگان خوش کرده ایم غافل از اینکه جامعه ای ضحاکی برای خود ساخته ایم و خودمان را مانند حیوانات پرورانده ایم.

به کجای این مملکت پناه بریم تا کسی کاری به کارمان نداشته باشد. کدام شهرش است که در خیابانش پلیس نداشته باشد، مردمش آزاد باشند و هر کسی خود را به ریالی نفروشد. جایی که همه جایش را عربی ننوشته باشند. ......

 

 

+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت 16:48 |

همیشه از خودم میپرسیدم ته خط چه شکلی و په رنگیه؟؟؟

حالا می فهمم که همین رنگیه . . .

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:37 |

اتوبوس های واحد هم کمرشان شکست. همه شان کجکی راه می روند. وای به حال ما !!!!!

+ نوشته شده توسط احسان در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:4 |

- مانده ام کجای راه اشتباه آمده ام که هیچ کوچه علی چپی به راه اصلی ام نمی رساند.

- تنها هنگام گذشتن از اتوبان جانم را دوست دارم.

- گذشته حسرت آور است و آینده پر اضطراب. مضطرب آینده  حسرت گذشته را می خورم.

- حالم را به هم می زند این موس و رایانه و یارانه و همه چیز مزخرف تر از آن.

- یک شب خواب یارانه دیوانه ام کرده بود. بیدار شدم بر پدر و مادر احمدی نژاد صلوات فرستادم.

- تنهایی در اتاق حتی وقتی صدای بچه های اتاق های بغل به گوشم می خورد بدجوری سنگینم کرده     است.

-بدترین احساس را وقتی داری که خودت تنها خرید کنی، غذایت را درست کنی و از همه مهمتر تنها بخوری.  برای همین است که شام را بعضی شب ها بی خیال می شوم.

-کوفته غذای خوشمزه ای نیست با اینکه نخورده ام.

-کادوی تولدی از بچه های شرکت گرفتم. تنها دوبار دیدم. یک بار موقع تحویل جنس و یکی برای آنکه -دوستانم ببینند.

-آنروز با تی شرت نارنجی ام همه سر وصورتم را پوشاندم و خوابیدم. صبح که باز هم بیدار شدم دیگر از آن بدم آمد. هنوز وسط اتاق افتاده، به آه و ناله هایش اعتنایی نمی کنم.

 

 

+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 20:40 |

شلوارمو نصفه نیمه پام کردم . کاپشنمو پوشیدم رو رکابیمو زدم بیرون . پوشیدن کفشو بی خیال شدم. داشتم از نارحتی و عصبانیت سکته می کردم. کجا میرم مهم نبود. باید اونقد راه میرفتم که صدای پاهام نزاره فکر کنم. خسته که شدم تو یه نیمچه پارکی رو چمناش دراز کشیدم . هنوز ناراحت بودم . اما نمی دونستم از چی ؟ اینکه چرا دعوا کردم یا اینکه چرا جای یه مشتی که تو صورتش زدم دو تا نزدم . همه قضیه سر یه مشت کم تر یا بیشتر بود . . . . .

+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 22:48 |

خودم هم باورم نمی شود که چرا آنقدر حرفهایی به این و آن می زنم که بوی امید می دهد. آنقدر رویشان تاثیر دارد که هم خودشان حال می کنند و هم من کلی ذوق می نمایم. چندی است که از نویسنده های سیاه قلمی همچون سارتر و کافکا و کامو و . . . بدم می آید. صادق هدایت را نمی توانم دوست نداشته باشم. آن نویسندگان یادشان رفته که هر حرفی را نباید به زبان آورد. گیریم حقیقت باشد.

درست و غلطش را نمی دانم. نظر من است و می گویم. اینکه بروی بالای منبر و داد و هوار کنی آی مردم! این دنیا هیچی ندارد! ما پوچیم! سر کاریم ! آن دنیا کشک است!این خدا پشم است! . . .

آخر این ها را هر خری می داند که. اما بیانش نمی کند. یکی مانند شما زیبا و دلنشین می نوسد و یکی مانند اکبر خودمان هی تکرار می کند : ....م تو این زندگی !!! این همه روانشناس و فیلسوف و روانکاو داریم همه­شان به مردم امید می دهند یعنی نمی دانند که این دنیا چه خبر است!؟؟ دنیا پوچ است. من هم با همه خریتم می دانم. اما علاجش چیست ؟ خودمان را حلق آویز کنیم ؟ یا بنشینیم گوشه ای و ببینیم آقای مورسو چه غلطی می خواهد بکند؟  سارتر را بخوانیم یا کافکا ؟؟ مردم افسرده ما را افسرده تر می کنند این ترسوها ؟؟

 در عوض هرمان هسه را دوست دارم. چون نمی گوید دنیا پوچ نیست اما می گوید چگونه باید زیست؟ چگونه باید شاد زیست؟حقیقت چیست؟ حتی حاضرم کتاب این کوئیلیو را بخوانم اما دیگر سراغ آن نویسندگان نروم. هرچند کمی دیر است برای این حرفایم اما باز هم. . . .   

+ نوشته شده توسط احسان در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 17:15 |

خستگی چشمانم، پلک هایم را سنگین کرده است

 دیشب وسط سوئیت، مهمان ها نشسته بودند. احساس می کردم از من سیر شده است.....

 دیشب مهدی گفت هر چیزی حداکثر  بعد از یک سال برای ما تکراری و بی مزه می شود. من با خودم گفتم من این همه چیز تازه از کجایم در بیاورم. . . .

 اکبر آمده. . . .

 احسان.س دیروز گفت با صنایع مسابقه داریم خودت را برسان . گفتم سعی ام را می کنم اما دروغ گفتم خودم می دانستم که حوصله اش را ندارم. صحنه پیچیدن پایم جلوی چشمانم می آید. مچ پایم وق وق می کند. . . .  

پریشب با بچه ها رفتیم سالن فوتبال. هرچند زیاد خسته شدم اما بد نگذشت. حداقل تمام زورم را میزدم به چیزی فکر نکنم . . . . .

امروز شنبه است. شنبه روزی است که آدم پی می برد کار پایانی ندارد مخصوصا وقتی جمعه اش را هم کار کرده باشی. . . .

 مسابقه با صنایع را نرفتم. احسان.س اس ام اس داد: " سلام. تو روحت". . . .

 آخر هفته روزی است که ازان می ترسم. این هفته کاش تمام نشود. . .

 قلبم نمیدانم چه اش شده است. قفسه سینه، طرف چپش اندکی درد میکند . . . .   

+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 18:32 |
*•. .•*.MY.*•.ID.•* *•. .•*
\* گفتگو */