خوابگاه در قرق ماست. رضاخان بود كه عشاير را اين ور به آنور مي كرد يا رضاشاه ؟ اصلا عشاير بودند يا شهري ها ؟ دقيقا يادم نمي آيد. هرچه بود همانطوري اين دانشجو نخودي ها را هم كوچ دادند به خوابگاهي ديگر. ما چندتا فسيل را هم گفتند خواب خوابگاه را ببينيد. از آنجا كه همه چيز تاكيد ميكنم همه چيز دراين مملكت و دولت منحوس كريمه با صحبت و همان گفتگوي تمدني حل مي شود فسيل ها آب در دلشان تكان نخورد. قول هايي گرفتيم و مانديم در همان مكان كذايي. كل خوابگاه 10 نفري بيشتر نيستيم. هر كدام يك سوئيت را اشغال كرده و هر اتاقي كه بيشتر خوشمان بيايد ميخوابيم. اگر كاري هم با بقيه داشته باشيم نعره اي بسيجي وار مشكلمان را حل مي كند. هوي علي هوييييييييييييييييييييييي . . . .
همه جاي خوابگاه تاريك است. آدم اگر خودش تنها بماند و فكر كند به حتم ديوانه مي شود. اما ما فسيل ها ديوانه هستيم. ازين نظر هم مشكلي نداريم. ديروز شهروزعلي ابراز داشت كه از گردنكلفتي در حال موت است. ميگفت چرا كسي مارا بيرون نمي كند؟ بچه دوست دارد بيرونش كنند. به اين نتيجه رسيديم كه آخر داستان با بيل و كلنگي كه بر سرمان ميخورد تمام ميشود. ديشب من و همان شهروزعلي كلي به درگاه خانم محترم جناب رئيس خوابگاهها دعا كرديم. چرا كه اگر قرار باشد كاري از دست كسي برآيد همان يك نفر ميباشد. . .
پس ار آنهمه دعا و مناجات گرسنه مان مي شود ديگر. آخر اين گونه كارها آدم را بدرقم گرسنه ميكند. نشان به آن نشان كه روحاني هاي محترمان هميشه در حال لمباندن هستند كه الحق والانصاف حقشان است. نوش جانشان. گوشت شود به تن نزار و زجر كشيدشان. تصميم گرفتيم برويم كندو و يك دانه پيتزا نوش جان كنيم. هروقت بخواهيم خودمان را تحويل بگيريم براي شام آنجا را انتخاب ميكنيم. گفتيم به حسام هم بگوئيم. حتما مي آيد. تماس تلفني را برقرار كرديم. گفتيم كي مي آيي ؟ فرمود دارم مي آيم. باز پرسيديم كجايي؟ گفت ايستگاه اتوبوس!!!
عذرش موجه است بيچاره. بعضي وقت ها اينجوري مي شود. چند عدد فحش رضازاده وار هم نثار شهرداري و شهردار نمود كه چرا اتوبوس نيم ساعت است نمي آيد. توقعاتي دارد. كلا از همان اول هم كه شاختمش پرتوقع بود. مگر نوكر پدرتان هستند كه نيم ساعته بيايند. شهروزعلي هم گفت: والا . . .
بالاخره حسام هم از شوق كندو خودش را رساند و در امتداد خيابان رشيد به سمت كندو سرازير شديم . . . .

